رادین رادین ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

روزهای زندگی رادین کوچولو

پنج شنبه 25 خرداد 1391 (جشن سالگرد ازدواج دایی احسان)

*جشن سالگرد ازدواج دایی احسان* اولین جشنی که رسما دعوت شدی عزیزم...جشن اولین سالگرد ازدواج دایی احسانت و زن دایی سارات بود عزیزم....توام توی کل جشن یه یک ساعت خواب بودی و بعد که بیدار شدی یه کم دل درد گرفتی و همش تو بقل خودم بودی تا خوابت برد عشق من....   ...
3 مهر 1391

جمعه 26 خرداد 1391 (اولین بییرون رفتن با خانواده بابایی)

*اولین بیرون رفتن با خانواده بابایی* اولین بیرون رفتنت با خانواده بابایی امروز بود که همه با هم رفتیم سمت فشم امامه که چه قدر هم خوش گذشت و جای تو از همه عالی تر بود...برات دشکت و انداخته بودم پشه بندتم زده بودم و روی پشه بندتم ملافه انداختم که افتاب نخوری و توی هوای به اون خنکی راحت خوابیده بودی.....اخه عزیزم تو عاشق هوای خنکی و یه کم که گرمت میشه حسابی کلافه میشی عزیز دلم....   ...
3 مهر 1391

شنبه 3 تیر 1391 (کالسکه رادین)

**کالسکه رادین** شب منو بابایی تصمیم گرفتیم بعد از شام بریم پارک دم خونمون...اخه پارک دقیقا به خونمون چسبیده بود...دیگه کالسکه اتو اوردمو تو اولین بار سوار کالسکه ات شدی و با هم رفتیم پارک طول مسیرو کامل بیدار بودی و همه چیزو نگاه میکردی...اما اخراش که یه یک ساعتی از امدنمون گذشته بود دیگه خوابت گرفت و کلافه شدی عزیزم....و با باباییی برگشتیم سمت خونه عزیزم....   ...
3 مهر 1391

سه شنبه 6 تیر 1391 (اولین جشن تولد)

*اولین جشن تولد* اولین تولدی که رسما دعوت شدی عزیزم...تولد دختر خالهات سانیا بود که چه قدر هم خوش گذشت عزیزم....توام توی کل تولد خواب بودیو فقط برای شیر خودن بیدار شدی عزیزم.... اینم اقا رادین ما که با دختر خاله سانیاش عکس گرفته البته اقا رادین  ما توی عکس خوابیده... ...
3 مهر 1391

پنجشنبه 8 تیر 1391 (2 ماهگی رادین)

    ** اولین عروسی** **رادین کوچولو دو ماهه شد**   عشق من اولین عروسی که دعوت شدی و حالا دیگه منو بابایی یه خانواده شده بودیم امشب بود و اونم عروسی دختر عموی پسر خاله ام ساناز بود عزیزم...توام دیگه بزرگ شدی و دو ماهتم شد عزیزم....توی عروسی کلش و بیدار بودی و چون هوا گرم بود توام که سرمایی و گرمت شده بودو هی بیقراری میکردی منم فقط داشتم با باد بزن بادت میزدم عزیزم.... ...
3 مهر 1391

شنبه 10 تیر 1391 (واکسن دو ماهگی رادین)

**واکسن دو ماهگی رادین** عزیز مامانی..اصلا دوست نداشتم تو درد بکشی اما چی کار کنم که مجبور بودیم به خاطر سلامتی خودت عشق من...    امروز بردمت خانه بهداشت و تو باید واکسن دو ماهگیت و میزدی عزیزم...دوتا امپول بودو یه قطره عزیزم....اصلا دوست نداشتم..از گریه ات خیلی غصه میخوردم ما مجبور بودم..با بابایی طوفانت امده بودیم...دکتر خیلی سریع دو تا امپول هارو زدو قطره رو بهت داد..توام که تا سوزنو زد بهت زدی زیر گریه ..الهی بمیرم برات... البته قبل از اینکه بیارمت بهت استامینوفن دادم که خیلی دردو متوجه نشی برای همینم تا بقلت کردم اروم شدی اما لعنتی واکسن اینقدر درد داشت که تا پاتو تکون میدادی گریه ات میگرفت برای همین بهت استامینوف...
3 مهر 1391

شیرین کاریای رادین

عزیزم..همین طور روزها میگذره و تو بزرگ میشی ....شیرین کاریاتم بیشتر میشه... از وقتی که به دنیا امدی و بعد از 10 روز که ما از خونه مامانی زهره برگشتیم خونه خودمون و حال منم یه کم بهتر شده بود بابایی برای تو اهنگ های کلاسیک میزاشت مخصوصا اهنگ های یانی... اینقدر برات گذاشته بود که تو عاشق اهنگاش بودی و تا اهنگ  و میذاشتیم ساکت میشدیو حتی صداهایی از خودت در میاوردی که انگار داشتی باهاشون حرف میزدی... عاشق دوتا از اسباب بازیات بودی یکی اون موزیکال بالای تختت که وقتی برات روشن میکردم خیلی اروم میشدی یکی ام اون اویز بالای تختت اینقدر دوستشون داری تا اون هارو میبینی چنان دست و پایی میزنی به سرعت نور که حتی میخوای با دستات اون هارو بگی...
3 مهر 1391

چهارشنبه 21 تیر 1391 (سفر شمال رادین)

*سفر شمال اقا رادین* سلام پسر قشنگ مامانی...خوبی گلم...خوب دیگه شیطونیات زیاد شده عزیزما....راستی...رنگ چشماتم همون طوسی یشمی مونده و حتی داره روشن تر هم میشه..همه اوائل میگفتن رنگ چشمات میره اما تو رنگ چشمات موندو الان چشمات تیله ایه عزیزم....خیلی خوشگلیا....بوووس   امروز برای اولین بار با خانواده بابایی رفتی شمال عزیزم....و کلی هم بهت خوش گذشت....دیگه توی این سه روزی که شمال بودی حسابی بل بل زبون شده بودی و از خودت کلی صدا در میاوردی و به قولی گفتنی حسابی دل ان وریارو آب کردی عشق من....اینم چند تا از عکسات عزیزم.....حسابی بهت خوش گذشته بود....شیرتو میخوردی و میخوابیدی و تا بلند میشدی و چشماتو باز میکردی  یه جای جدید و مید...
3 مهر 1391

جمعه 30 تیر 1391 (شیرین کاری رادین)

*شیرین کاری رادین* پسر مامانی دیگه داری برای خودت مردی میشی ا...این روز ها دیگه خیلی شیرین شدی عشقم....جدیدن تا به روی شیکم میزارمت با تمام زورت سرت و میاری بالا و چند ثانیه نگه میداریو میخوابی....عشق منی...خیلی شیرینی پسر مامانی.....
3 مهر 1391

یکشنبه 1 مرداد 1391 ( اولین ماه رمضان رادین)

                                  ** اولین ماه رمضان رادین**     عزیزم...امروز در کمال تعجب دیدم برمیگری به پهلوهات و این برای من یه دنیا ارزش داشت..به حدی خوشحال شدم که نگو...دیگه توی تختت وول میخوریو میچرخی به این ورو ان ورا...پسر شیطون من......   عزیزم امروز دومین روز از ماه رمضان و این اولین ماه رمضانی که تو رو کنار خودمون داریم عزیزم.....دوستت داریم..... ...
3 مهر 1391